چهل روز گذشت.
چهل روز از خاموشی نود هزار نفس.
نود هزار نام که هر کدام جهانی بودند؛ خانهای داشتند، رویایی داشتند، دستی که برای خداحافظی تکان خورد و دیگر برنگشت.
چهل روز است که کوچهها هنوز صدای قدمهایشان را کم دارند.
چهل روز است که عکسها روی دیوارها بیشتر از همیشه حرف میزنند.
چهل روز است که مادران، به جای بوسهی صبحگاهی، قاب سردی را در آغوش میگیرند و پدران، سکوت را جایگزین صدا میکنند.
نود هزار نفر فقط یک عدد نیست.
نود هزار صندلی خالی است دور سفرهها.
نود هزار رؤیای نیمهتمام است در دفترهای بسته.
نود هزار قلب که قرار بود بتپد، عاشق شود، بسازد، بخندد.
چهل روز، در فرهنگ ما، پایان سوگ نیست؛ آغاز یادآوری است.
آغاز آنکه بپذیریم رفتگان، اگرچه تن ندارند، اما در خاطره و در مسئولیت ما زندهاند.
مسئولیت اینکه رنجشان بینام نماند، داستانشان ناگفته نماند، و عددشان بیمعنا نشود.
چهل روز گذشت، اما اندوه، تقویم نمیشناسد.
زمان شاید جلو برود، اما جای خالی، همانجا میماند؛
کنار پنجرهای که هر غروب باز میشود،
کنار تلفنی که دیگر زنگ نمیخورد،
کنار قلبی که هر شب، نامی را زمزمه میکند.
برای نود هزار کشتهی ایرانی،
نه فقط اشک،
که یاد،
نه فقط سوگ،
که همدلی،
و نه فقط سکوت،
که روایت لازم است.
چهل روز گذشت.
اما ما هنوز ایستادهایم،
با نامهایشان بر لب،
با خاطرههایشان در دل،
و با این عهد خاموش که هیچگاه نگذاریم
نود هزار زندگی،
به یک عدد ساده تقلیل یابد.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen
Hinweis: Nur ein Mitglied dieses Blogs kann Kommentare posten.